تبليغاتX
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

برای آنان که می خواهند در میان سرها سری باشند و صاحب اثری . . .

به تو می اندیشم . . .

به تو می اندیشم !

به تو ای آیت ناز !

به تو ای رایت حسن !

به تو کز حال دلم بیخبری . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 1:37  توسط Noboady  | 

راست میگفتی تو !

 

راست میگفتی تو !

دیگر اکنون دیر است !

دوستی یا دوری

آخرین تدبیر است !

راست می گفتی تو !

باید از عشق برید !

در چنین پایانی

به سرآغاز رسید . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:31  توسط Noboady  | 

کاش می دانستی بی تو بر من چه گذشت . . .

 

کاش می دانستی..

رفتی اما چه بگویم هیهات

تو ندانی که من آنروز غروب

زیر آن دره آرام و عبوس

به چه حالی بودم !

بی تو با حسرت و حرمان و سرشت

خلوتی داشتم آنجا که مپرس

کاش می دانستی

بی تو بر من چه گذشت...

ملودی نوشته . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:18  توسط Noboady  | 

عکس من برعکس تو عاشقترینه ! چون هنوزم عاشق تو نازنینه . . .

محمود احمدی نژاد

محسن رضائی میرخائف

مهدی کروبی

میرحسین موسوی خامنه

انتخابات ریاست جمهوری و هزاران اما و اگر

رأی دادن آگاهانه و عالمانه به کدامین و برترین . . .

 

نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:37  توسط Noboady  | 

حرف های نگفته ی من و ما و ملودی

 

سلامی گرم از قلبی آتشکده محصور در میان بند سرد تن به همه ی دوستان عزیزم .

این روزها دو تا دوست خوب پیدا کردم که به افکار و عقایدشون افتخار می کنم هرچند فرسنگها از این غریب دور از وطن دورند . . .

در خلوت زندگی با کوله باری از حرف های نگفته ی من و ما می نشینم و به یه ملودی زیبا گوش میدم شاید تو این خلوت نصیب من از دنیا محبوبه ی شب باشه یا شب آخر . . .

اینطوریا . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:21  توسط Noboady  | 

هنوزم در انتظارت پشت پنجره می شینم تا که شاید سایه تو روزی از پس کوچه ببینم . . .

 

نازنین من...

چه زود از یاد بردی طعم آن غزل گم کرده ات را،در هیاهوی همان شهر شلوغ...

و چه آسان بگذشتی ...از آسمان ابری و بی ستاره دلم...

من از همین غزل و آینه و باران بود که تو را باور کردم!

مگر خودت نبودی که می گفتی مثل زمستون همیشه تو حسرت بهاری...؟

من که خواب نبودم..عین روشنی باران بود که دستانت زیر درخت نلرزید...

حالا هی بخند و بگو : ساده دل! شکوفه کردن گلها خیلی وقته گذشته...

بهار هم تمام شد...

تاسال دیگر وبهاری دیگر ،کسی چه می داند من که ام و تو که هستی...

ساده بگم ...

من تمام شدم ...

هنوز هم هی از پشت پنجره به ناباوری های من می خندی

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:35  توسط Noboady  | 

نامه ی ملودی به خدا

 

سلام خدای خوبم.. می خوام برات نامه بنویسم ..

می خوام از دلم برات بگم .. از خودم .. می دونم

هنوز نامه رو ننوشته تا آخرشو می دونی ..ولی

می خوام بگم .. بگم تا خالی بشم .. بگم تاآروم بشم..

می دونم همیشه زیادغر میزنم.. می دونم خیلی بدم ..

می دونم آینه ی دلم سیاهه.. ولی یه خواهشی

ازت دارم.. هر وقت چیزی ازت خواستم کلی منو

پیچوندی تا منو به خواسته م برسونی .. هیچی رو

راحت به دست نیاوردم .. اما در مورد این یکی خواهش

میکنم به وسعت بی انتهات ..به همون خدایی خودت

که همتا نداری ردم نکن .. می خوام بیام پیشت.. اینو

از ته دل می گم..

خدای خوبم تو فقط ; حرف دلمو می دونی .. چه شبایی

که بغلم کردی و من تو آغوشت گریه کردم و خوابیدم ..

آسمون دلم یه بغض بزرگ داره .. هوای دلم ابریه ولی

روش نمیشه بباره.. خودت می دونی چرا.. دلم

خودشو پشت یه لبخند ساختگی پنهون کرده.. آخه

خیلی خجالتیه .. کاش می تونستم اون چیزی باشم

که می خوام ..کاش می تونستم دنیامو تغییر بدم..

خسته شدم از بس دورنگی و ریا دیدم...

خسته از بی وفایی ها خسته از فراغ و دوری

کاش درکنار این همه بلیط شهر ها و کشورهای مختلف .. یه بلیط بدون برگشت بود

برای رفتن به آسمون .. برای رسیدن به تو ..برای با

تو بودن .. کاش فقط برای تو بودم . تنها برای تو..

خدای خوبم كمكم كن

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:34  توسط Noboady  | 

طاقت من ، طاقت دل ، طاقت سنگ است . . .

 

در خلوت زندگی

تحمل دلتنگیهایی كه مدام به پنجره دل تلنگر میزند آسان نیست

خاطرات شیرین روی ریل ذهن به سرعت ثانیه ها میگذرند و من دلتنگ آن چیزهایی میشوم كه روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند

یكی در این گذر دلش برای آدمهایی تنگ میشود كه در بخشی از خاطراتش جا خوش كرده

دیگری دلتنگ آواهایی است كه از دور حواسش را می نوازد

آن یكی وقتی در آینه مینگرد و دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ میشود و برای همه آن سالها و روزها و ماههایی كه به تدریج شفافیتهایش را به آنها سپرده است

اما من لابلای این حال و هوایی كه ماندن و نفس كشیدن را معنا میكند دلم برایش تنگ میشود

امروز دلتنگ خاطراتی شده ام كه پشت سر جامانده و بی تاب آرزوهایی كه از رو برو میگریزند

شاید آخر دنیا آخر آرزوهایم باشد و همه آرزوهایم رنگ تحقق بگیرند ویا شاید تا همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا باشد

و شاید رویای فرشته شدن همه آدمها كه همیشه ذهنم را قلقلك میدهد تحقق یابد

آدمهایی كه همین الان هم روی زمین خاكی كنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم كه گاه یادمان میرود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند

بیراهه راههایی رفته ایم آنها را به گذشته بسپار و گذشته را به یاد

راه زندگی هیچكس رو به گذشته نیست زندگی رو به فرداست كه ادامه دارد نه دیروز پس با امید به فردا زندگی كن نه با یاد گذشته ......

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:33  توسط Noboady  | 

عشق اشک و دستمال کاغذی

 

عشق دستمال کاغذی به اشک ! دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره‌ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟ عاشقم !با من ازدواج می‌کنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه‌ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:32  توسط Noboady  | 

سوال ملودی ! ببخشید شما ثروتمندید ؟

 

ببخشید شما ثروتمندید ؟
هوا بدجوری طوفانی بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابی مچاله شده بودند. هر دو لباس‌های كهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می‌لرزیدند. پسرك پرسید: «ببخشید خانم! شما كاغذ باطله دارید؟»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی‌زد و نمی‌توانستم به آن‌ها كمك كنم. می‌خواستم یه جوری از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهای كوچك آن‌ها افتاد كه توی دمپایی‌های كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیر كاكائوی گرم براتون درست كنم.»

آن‌ها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیر كاكائو و كمی نان برشته و مربا به آن‌ها دادم و مشغول كار خود شدم. زیر چشمی دیدم كه دختر كوچولو، فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین؟»

نگاهی به روكش نخ نمای مبل‌هایمان انداختم و گفتم: «من اوه...نه!»

دختر كوچولو فنجان رو با احتیاط روی نعلبكی گذاشت و گفت: « آخه رنگ فنجون و نعلبكی‌اش به هم می‌خوره!»

آن‌ها در حالی كه بسته‌های كاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان‌های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت كردم. بعد سیب زمینی‌ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینی، آبگوشت، سقفی بالای سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمی، همه این‌ها به هم می‌آمدند.

صندلی‌ها را از جلوی بخاری برداشتم و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه‌مان را مرتب كردم. لكه‌های كوچك دمپایی را از كنار بخاری پاك نكردم. می‌خواهم همیشه آن‌ها را همانجا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم.

ماریون دولن

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:32  توسط Noboady  | 

وبلاگی سرشار از ملودی نوشته

 

زندگی نوشیدن قهوه است

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشكیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب كاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یكی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شكایت از استرس های ناشی از كار و زندگی كشیده شد .

استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یك قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیكی، پلاستیكی و كریستال كه برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی كنند. پس از آنكه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت:

اگر دقت كرده باشید حتما متوجه شده اید كه همگی قهوه خوری های گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها كه ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشكلات و استرس های شما هم همین است. شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید

قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری های بهتر را انتخاب كردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند، اما كیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوری هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم .

پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:31  توسط Noboady  | 

و باز هم ملودی زیبا از ملودی

 

به نام خدا
گاهی اوقات زندگی طوریه که آدم نون امروز را واسه شکم فرداش نمی‌خواد،
اونوقته که رویاهای آدم به تعویق می‌افته.

گاهی اوقات آدم از سرنوشت، ‌رو دست خوبی می‌خوره،‌ که فکر می‌کنه داره تصمیم می‌گیره
اونوقته که آدم ادعاهایی می‌کنه،‌ که تو رو دربایستی انجامش گیر می‌افته.

گاهی اوقات آدم از آرزوهاش جا می‌مونه.
گاهی اوقات آدم می‌خواد بازی کنه، ‌بازیگر می‌شه.

گاهی اوقات داره می‌خنده وقتی تو دلش خونه، گاهی گریه می‌کنه و قتی داره از زور خنده می‌میره.
گاهی اوقات شوخی شوخی همه چیز جدی می‌شه.

گاهی اوقات آدم وقتی زیاد می‌خواد کم می‌یاره، گاهی وقتی کم می‌یاره زیاد می‌خواد.
گاهی اوقات با ترس و لرز بر می‌گرده به پشت سرش نگاه کنه،‌ می‌بینه چه شجاعتی
گاهی اوقات با شجاعت می‌تونه ترساشو نگاه کنه.

گاهی اوقات آدم به دنبال خوشبختی، ‌زندگی را گم می‌کنه، گاهی هم با انتظار زندگی را معنا می‌کنه.
گاهی اوقات آدم برای پیدا کردن یه گنج الکی،‌ گوهر خودشو گم می‌کنه،‌ گاهی هم گوهر حقیقت را پیدا می‌کنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط Noboady  | 

باز هم دلنوشته ای از ملودی

 

نازنین من...

چه زود از یاد بردی طعم آن غزل گم کرده ات را،در هیاهوی همان شهر شلوغ...

و چه آسان بگذشتی ...از آسمان ابری و بی ستاره دلم...

من از همین غزل و آینه و باران بود که تو را باور کردم!

مگر خودت نبودی که می گفتی مثل زمستون همیشه تو حسرت بهاری...؟

من که خواب نبودم..عین روشنی باران بود که دستانت زیر درخت نلرزید...

حالا هی بخند و بگو : ساده دل! شکوفه کردن گلها خیلی وقته گذشته...

بهار هم تمام شد...

تاسال دیگر وبهاری دیگر ،کسی چه می داند من که ام و تو که هستی...

ساده بگم ...

من تمام شدم ...

هنوز هم هی از پشت پنجره به ناباوری های من می خندی

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:29  توسط Noboady  | 

قسمت سوم - قصه ی من ، قصه ی تو ، قصه ی عشق . . .

مادر رضا و مریم عمه ای داشت بنام افسر خانم . خونه ای که در آن و در همسایگی ما زندگی می کردند متعلق به عمه بود و چون عمه از ابتدای انقلاب رفته بود سوئد خونه شو به اونا سپرده بود و رفته بود . عمع یه نوه داشت به اسم حمیدرضا که تنها خاطره ی من از اون یه پنجول محکم بود سر دعوای خیارشور خوردن از دبه ی خیارشور !

تو روزای کودکی تا نوجوونیم حتی یکبار هم ندیدمش و صداشم نشنیدم . عمه گاهگاهی میومد ایران و برای ما هم سوغاتی می آورد . تو این دوران مامانم که میدونست مریمو دوستش دارم گفت : افسر خانوم اینجا بود و گفت میخوام مریمو برای حمیدرضا کاندید کنم . . .

دنیا به سرم خراب شد ! همه رویای زندگیم داره میره ! یادمه چند روزی قبل از شنیدن این حرف از مامانم مریم به من گفت احساس می کنم که یه عنکبوت افتاده رو تنم و داره تار میتنه و منو می بره . . .

قلبم تو دهنم بود ! یکبار سر بازی عصرونه با رضا نشستم روی زمین و غمگین و هیچ جوابی به هیچ کس نمی دادم . رضا ناراحت و نگران پرسید چی شده امیر جان ؟! گفتم : هیچی ! اگه یه روز عشقتو همه کستو ازت بگیرن چه حالی پیدا می کنی ؟ هیچ جوابی نداد . دیگه طاقت نداشتم ! ازش پرسیدم : راسته که عمه مریم رو برای حمیدرضا خواستگاری کرده ؟!

یکباره جبهه گرفت ! گفت : به تو چه ! اصلاً به خواهر من چیکار داری ؟! پس بخاطر خواهر من با من دوستی و همه ش تو خونه و خونواده ی ما هستی ؟! چشمتون روز بد نبینه ! جنجالی درست کرد که آبرو و حیثیت باقی نذاشت ! منی که خیلی راحت می تونستم با مریم صحبت کنم و حرف دلمو بهش بگم بهش هیچی نگفتم و خرف مردونه مو به یه واسطه ی غرض ورز گفتم و با دست خودم عشقمو چال کردم . اسارت مریم آغاز شد ! هیچوقت هیچکس دیگه اونو ندید جز با همراهی مادر در راه رفتن و برگشتن از مدرسه . وقتی دانشگاه قبول نشد اونقدر بهش فشار آوردن تا که شد معتاد و شایدم تزریقی . مدتی رفتند مالزی و سنگاپور و برگشتند و دیگه هیچکس اونا رو ندید . . .

رفتن تو افول خاکستری ستاره ی دلبستن من بود . . .

تو محله ی ما که از محلات قدیمی و سنتی تهران هم بود ایام محرم همیشه حسین پارتی به راه بود ! چرا حسین پارتی ؟! چون همه ی رفته ها و مونده ها از همه جای دنیا میومدن خونه ی مادرا و مادربزرگها شون و ده ی محرم رو تا ظهر عاشورا کنار هم بودند و اکثریت هم دختر و بی حجاب و لخت و پتی !!!

یه دوستی داشتم به اسم مهدی و خیلی شبیه هم بودیم ، همه فکر می کردند برادریم . همیشه این ایام رو با هم بودیم و خوش و خوشبخت ! من به کلاس سوم راهنمائی رفتم و تو آزمون دو دبیرتان نظام شرکت کردم . یکیش دبیرستان ساصد و دیگری دبیرستان سپاه . دومی رو قبول شدم و از پونزده سالگیم شدم پاسدار !!! من قرتی بچه پولدار که یه دستم ارگ بود و دست دیگه م گیتار یا صبح تا شب پشت جاز داشتم آهنگ می زدم شدم پاسدار ! پله های ترقی رو یکی پس از دیگری طی می کردم و هر روز موفق تر از دیروز بودم . مسابقات قرآن شرکت می کردم اول می شدم ، تئاتر اول می شدم ، موسیقی اول می شدم ، ورزش اول می شدم ، تو کار بهترین بودم و از همه مهمتر ! عاشق می شدم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 11:22  توسط Noboady  | 

دلنوشته ای از ملودی

 

اگر من پیش تو بودم ، به روی بام دل پرواز می کردم

اگر من پیش تو بودم ، با تو ازغصه ها و دلتنگیها صحبت می کردم

اگر من پیش تو بودم ، دلم را هر نفس قربانی چشم تو می کردم

اگر من پیش تو بودم ، دگر از شعرهایم گل غربت نمی چیدم

اگر من پیش تو بودم ، دگر در دفتر نقاشیم رنگ سیاهی را كسی نمی دید

بیا زخم دلم را مرهمی باش ، همیشه با توام

هستم با تو عزیزترینم تو هم باش

به نقل از ملودی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط Noboady  | 

قسمت دوم - قصه ی من ، قصه ی تو ، قصه ی عشق . . .

 

کلاس اول یه معلم ناز داشتم به نام خانم نعمتی / کلاس دوم خانم سخائی / کلاس سوم و چهارم خانم صدر و کلاس پنجم که به اوج بلوغ رسیدم شاگرد همسایه کوچه بالائیمون بود - آقای عتیقی - پدر دوستم و همسر یه آرایشگر تاپ !

مهری جون خواهرم یه دوست داشت که اسمش راحله بود . یه روز داشت منو می برد مدرسه که دیدم در مغازه بغلی خونه ی راحله خیلی شلوغه . اونجا مغازه ی یه مرد تپل و مهربون بنام آقای آشتیانی بود که هم خیاط بود و هم هله هوله و شیر و نوشابه و همه چی بخصوص آلوچه و لواشک داشت . پشت کرکره ی مغازه دارش زده بودن ! خیلی چاق بود ! واقعاً یه جرثقیل می خواست تا اونو بالای کرکره ببرند ! سیاه شده بود و خون تو صورتش کبود شده بود . چشماش داشت از حدقه در میومد ! یه پسرش به اسم میلاد که اونوقت خیلی کوچیک بود با دیدن این صحنه مشکل روحی بسیاری پیدا کرد و از سربازی معاف هم شد . الان اسم مغازه ی پدر رو گذاشتن گالری میلاد و فرش و موکت می فروشن .

یادمه کلاس سوم که بودم داداش گلم رضا رفت سربازی ، سالهای آخرین جنگ بود و اونو به زور بردند . . . دفتر دیکته مو که باز کردم دیدم رضا زیر دیکته ای که به من گفته امضاء کرده . . .

بیست / آفرین پسر خوب و خداحافظ . . .

از اینکه این برادرم که همه پشت و پناهم بود رو تو این کارزار روزگار از دست بدم حالم یکباره بهم خورد و زدم زیر گریه . . . خانم صدر گفت : چی شده ؟! گفتم دندونم درد می کنه و منو فرستادن بغل خانوم بهداشت و اونم تنها کمکش به من چکوندن مایعی تند و تلخ روی دندونم بود . . . عجب رسمیه رسم زمونه !!!

دو سال از بقیه بچه ها کوچیکتر بودم و ده سال از همشون عاقلتر و فهمیده تر . . . دیگه آشنائیم با معلم هم مزید بر علت شد و در حالی که از همه و بخصوص از کریم پوست کلفت که برای خودش یلی بود ریزه میزه تر و کوچیک تر بودم شدم همه کاره ی کلاس . . .

یادمه امتحانات نهائی کلاس پنجم ما بود و اوج بچه دزدی ها ! با هزار ترس و لرز امتحان دادیم و . . .

از بهترین یادگارهای دوران ابتدائی من داشتن یه معلم ورزش باحال و باصفا بنام آقای حسنی بود که خدا سر آخر یه پسر گل بنام سجاد بهش داد و داور فدراسیون فوتبال بود و همیشه حرفش ادب ادموند بزرک بود . و یه معلم هنر واقعاً باهنر که اسمش آقای خلج بود و یه خطاط واقعی و دیگر هیچ

دوران راهنمائی رو هم تو همون مدرسه گذروندم و فقط شیفتم از عصر به صبح تغییر کرد .

این روزا بود که دیگه کم کمک خاله بازی های ما داشت تموم می شد و من از عشقم ، زن خاله بازی های کودکیم دور می شدم . دلم داشت بیصبرانه برای یه عشق قدیمی می طپید و . . .

ولی دست تقدیر برام سرنوشت دیگه ای رقم زده بود . . .

ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:43  توسط Noboady  | 

قسمت اول - قصه ی من ، قصه ی تو ، قصه ی عشق . . .

 

والله هوالذوالقوه المتین

این ماجرا کاملاً واقعی بوده و تمامی اسامی اسم مستعار هستند . . .

یادم میاد . . .

همه جا تاریک بود و آب دور و برمو گرفته بود . تاریکی بیداد می کرد و همیشه تو این فکر بودم که چطور آزاد بشم ، غافل از اینکه نمی دونستم دارم تو چه جهنمی پا می ذارم . . .

عقربه های ساعت حقیر این دنیای پر کلک ساعت ۱۳ روز جمعه ۶ آگوست ۱۹۸۲ رو نشون می داد که یکی زد پشت کمرم ! چشامو باز کردم دیدم احساسم داره به من راستی راستی میگه که از پاهام آویزونم و ماه ها اسارت تو بند انفرادی تنگ و تاریک چه ها که به روزم نیاورده بود . . .حسابی کثیف بودم و احتیاج به حمام داشتم . از شدت درد ضربه ای که به پشتم زده بودن جیغی زدم و گریه م گرفت . هوا شش هامو پر کرد و آهنگ زندگی سر دادم . . .

هوا برام بوی غربت داشت . . . اونوقت نمی فهمیدم که من از خاکی که اسمش ایرانه به زادگاه آریایی ام آلمان اومدم تا میون اون همه کله زرد منم سری تو سرا بشم ! آره ! این ماجرای ورودم به دنیای خاکی تو سرزمین آریایی هاست .

میون یه خانواده یه کمی پرجمعیت بدنیا اومدم . پدرم متولد نصف جهان و بزرگ شده ی تهران بود و مادرم هم تو سن ۱۲ سالگی به عقد پدرم در اومده بود ! ۱۳ سالش بود یه پسر نازنازی تو بغلش بود و ۳۱ ساله بود که من بعنوان پنجمین فرزند و چهارمین پسرش بدنیا اومدم .

یه کلکسیون از بهترین ها !

عرفان متولد سان خوزه آمریکا

عسل متولد ونکوور کانادا

امیر متولد لندن

رضا متولد رومانی

مهری متولد نیویورک

من ( علی ) متولد فرانکفورت

و ته تاقاریمون زهره متولد پاریس

قبل از بدنیا اومدن من انقلاب ایران پیروز شده بود و عرفان که برای خودش دندونپزشک قابلی شده بود دیگه به ایران بر نگشت و عسل هم که تو دندونپزشکی دست کمی از برادر بزرگترش نداشت تو کانادا موند و . . .

امیر تو جریانات انقلاب و موافق و مخالف و مجاهد و . . . بجای پدری سرسخت و حزب الهی که از سال ۴۲ تقریباً باتفاق خان دایی یه هفت هشت سالی رو مهمون زندونای ساواک بود با میزبانی دهها گلوله ی یه مسلسل یوزی به دیوار دوخته شده بود و میون گلزار شهدای انقلاب بعنوان یه پاسدار جوون آروم خوابیده بود . . .خدا مرگش بده سرگرد یوزی ئل گال اسرائیلی رو که یوزی رو اختراع کرد !!!

مادر میگفت شبی که تو تنهائی خودم به اسم تو فکر می کردم خواب دیدم یه بانوی نورانی اومد و کف دستشو نشون داد . کف دست نورانی و متبرکش نقش بسته بود علی ! و سه بار امر کرد که اسمشو بزار علی . . .

چون اسم عموی دومم علی بود و احیاناً نگران می شد که چرا اسم من هم علیه . . . پس اسممو گذاشتن علی رضا !

ولی یاد جوون از دست رفته ( امیر ) آزار دهنده و سخت بود . . . پس منو امیرحسین صدا کردند و یادگاری ناب از امیر . . .

یه پسر بچه ی بور چشم آبی و سفید برفی !!! یه کم زیادی شیطون و باهوش و یه کم بیش فعال !!!

از بچگی هام جز شبانه روز لخت گشتن چیزی به یاد ندارم !!! سلطنت من تا سه سالگی ادامه داشت تا اینکه ته تاقاریمون زهره به دنیا اومد ! انصافاً یادمه بر خلاف امروزش کلی لاغر مردنی و سیاه و زشت بود !!! تو این سالهایی که ازش گذشتم تو روزائی کمی که به ایران برگشتیم جز آژیر و حمله هوائی و پناهگاه خاطره ای ندارم ، رفتیم پاریس و زهره خانوم اونجا به دنیا اومد . سال ۶۵ به ایران برگشتیم . یه دوست خانوادگی داشتیم . مثل خانواده ی تاناکورا ۴ نفر بودند ! مریم دختر خونواده متولد ۱۳۶۲ بود و یک سال کوچیک تر از من و رضا متولد ۶۵ بود و یک سال از زهره کوچیکتر !

غیرت هم که نداشتیم ، پس آبجیامونو با هم عوض می کردیم و خاله بازی راه مینداختیم . . .

مریم سالها زن من بود و رضا سالها داماد مادرم !!! چون خیلی کوچیک بودن مامانم به رضا می گفت تو داماد منی به همین خاطر هنوزم که هنوزه اونو داماد بزرگه مون می دونیم !!! ( دوماد بچه !!! )

حیاط ما بزرگ بود و جای خوبی برای اجرای نمایشی مشابه سریال جنگجویان کوهستان !!! از اسب سواری و شنا و شمشیربازی و تیراندازی و . . . میشه اسمشو گذاشت سریال پدربزرگ جومونگ !!!

مریم همیشه میگفت یه بازی کنیم که من هنوز هم نفهمیدم معنیش چی بود !؟! می گفت ما انگار داریم برنج می کاریم ، شما از کنار ما رد شید و به ما بگید آی ! دختر پر رو !!! ما می گفتیم و اونا می خندیدن و . . .

کلاس اول رو خوندم ، دوم رو جهشی خوندم ، سوم رو خوندم ، چهارم رو جهشی خوندم و تا کلاس پنجم همیشه شاگرد اول بودم و چشم و چراغ مدرسه !!!

چشمتون روز بد نبینه ! یه کمی خیلی زود داشتم بالغ می شدم . . . !!! واااااای !

ادامه ی قصه هم بمونه برای فردا . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:59  توسط Noboady  | 

یاد باد . . .

 

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:26  توسط Noboady  | 

داستان زندگی

داستان زندگی . . .

یه داستان واقعی . . .

هدیه من از امروز روزانه برای تو دوست خوب و مهربونم . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:8  توسط Noboady  | 

بر می گردم ! سخته رفتن . . .

 

لحظه ی دیدار نزدیک است !

باز من دیوانه ام ، مستم !

باز می لرزد دلم ، دستم !

فاش گوئی در جهان دیگری هستم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:55  توسط Noboady  | 

دل عاشق به پیغامی بسازد . . .

 

به پیغامی ، به نامی

 

یادی از من کن !

 

بیا این خونه ی تاریکو روشن کن . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:59  توسط Noboady  | 

آموزش آشپزی ایرانی و فرنگی ( زمینی ، هوائی و دریایی ) !!!

 

آموزش شنیتسل مرغ در منزل ( به نقل از سایت ایران شف )

BalsamicChicken.jpg


مواد لازم : سينه مرغ 1 عدد كامل تخم مرغ 3-2 عدد نان خشك كوبيده به مقدار كافي نمك به مقدار لازم روغن سرخ كردني به مقدار لازم

طرز تهيه : سينه مرغ را از استخوان ها طوري جدا كنيد كه استخوان در انتهاي بال باقي بماند. پوست سينه را بگيريد و كمي آن را بكوبيد تا پهن و نازك شود. سپس تخم مرغ ها را در ظرفي بشكنيد و با كمي نمك مخلوط كنيد. سپس تكه هاي سينه مرغ را ابتدا در نان خشك كوبيده و سپس در تخم مرغ هم بزنيد. مجدداً در نان خشك كوبيده بزنيد و دو طرف آن را در روغن سرخ كنيد تا طلايي شود .

جهت آموزش آشپزی و طرز تهیه بهترین غذاهای ایرانی و فرنگی و هتل،رستوران،کافی شاپ،فست فود،فرانت آفیس،خانه داری، آشپزی ، کافی شاپ ، میزبانی. تشریفات می توانید به سایت رسمی دوست عزیز و بزرگوارم استاد فرهاد زعفری به آدرس زیر مراجعه کنید .

http://www.iranchef.com

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:50  توسط Noboady  | 

از کوروش کبیر بیشتر بدانیم

 

ناگاه گشت کوروش والا گهر پدید

در پارس ریخت طرح یکی دولت جوان

ملک الشعرای بهار


کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پ.م.) شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین و بزرگترین امپراتوری تاریخ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره یکی از شناخته شده ترین پادشاهان تاریخ جهان است. کوروش نخستین شاه و بنیان‌گذار دوره شاهنشاهی هخامنشی در ایران زمین می‌‌باشد.

مقبره کوروش کبیر؛ پاسارگاد؛ عکس از آنوبانینی

مقبره کوروش کبیر؛ پاسارگاد

لطفاً برای خواندن داستان کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:33  توسط Noboady  | 

مشکلی نیست ! ساده باشه یا واسه ت گلدوزیش کنم !؟!

 

قابل توجه اونائی که از شب اول ازدواج هراس دارن

و اونائی که واسه شون مهمه عروسشون حتماً دختر باشه

با توجه به رواج زیرزمینی ترمیم هایمن در مطب های مامائی و پزشکان زنان و زایمان که برای چند تا بخیه ناقابل که بقیمت آبروی یه خونواده تموم میشه کلی ریال به جیب مبارکشون سرازیر میشه ، برای آشنائی با روش های متعدد ترمیم هایمن در برخی از دوشیزه نمایان !!! محترم که از فواید سولاریوم آفتاب مهتاب ندیده و در عین حال برنزه هستند ! می توانید به آدرس ذیل مراجعه و از مزایای بیشمار آن بهره مند گردید . . . طبق گزارش رسمی این سایت والا آدم عادی که هیچ ! پزشکی قانونی هم فرق آکبند و ترمیمی اونو نمی فهمه !!!

http://asheghi4u.net/index.html

 

عجب رسمیه رسم زمونه . . . میگن پول جز مرگ هر دردی رو درمون میکنه !!!

اقسام روش دوخت و دوز :

  1. روش لوردراپه با قابلیت باز و بسته کردن دستی
  2. روش وزنه برقی با قابلیت باز و بسته کردن بدون دخالت دست و کاملاً اتوماتیک
  3. ساده دوزی شده
  4. مکرومه دوزی شده
  5. گلدوزی شده
  6. زری دوزی شده
  7. خامه دوزی شده
  8. نقش برجسته
  9. طرح شکارگاه سنتی ایرانی

و صدها طرح و رنگ تاپ روز دنیا مطابق ژورنال های ۲۰۰۹ . . .

جهت کسب اطلاعات بیشتر به پایگاه اینترنتی تنظیم خانواده و سایت مشاوره ازدواج به آدرس زیر مراجعه کنید و فیض اکمل ببرید . . .

http://asheghi4u.net/index.html

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:55  توسط Noboady  | 

باج !

 

 

راه سفر عاشق از گردنه بندان پُر !

 

نامردم اگر از خون این باج نپردازم . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:36  توسط Noboady  | 

امر خیر !

 

بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست !

 

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست !

 

آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود !

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست . . .

 

اینطوریا !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:32  توسط Noboady  | 

سرسبزترین بهار !

 

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد !

 

آوای خوش هَزار تقدیم تو باد !

 

گویند که لحظه ای است روئیدن عشق !

 

آن لحظه هِزار بار تقدیم تو باد . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:30  توسط Noboady  | 

باید !!!

 

باید آنشب که فروتنانه در میدانت

 

من ِ من کشته شد

 

از جنگ تو برمی گشتم . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:48  توسط Noboady  | 

انتظار تو

 

به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت ،

چه یأس بی نهایتی حریم من بود !

فصل بد خاکستری تسلیم و بیصدا گذشت !

چه قلب بی سخاوتی ندیم من بود . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:45  توسط Noboady  | 

من تو را ( به نقل از دوست مهربونم ساحل انتظار )

 

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم

که از من عاشق تر باشد

و از من مهربان تر براي تو

من تو را به کسي هديه ميدهم

که صداي تو را از هزار فرسخ راه دور


در خشم . . . در مهرباني . . . در دلتنگي

در هزار همهمه ي دنيا يکه و تنها بشناسد

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم

که راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه ي

اين گل معصوم را بداند

و ترنم دلپذير هر آهنگ،هر نجواي کوچک

برايش يک خاطره ي مشترک باشد

او بايد از رنگين کمان چشمان تو

تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است

يا آن دلي که من برايش مي ميرم !

سرد و باراني ست . . .

اي بهانه ي زنده بودنم !

تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم

که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو

باز هم با ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من

بطپد . . .

همانطور عاشق

همانطور مبهوت جمال و وقار بي مثال

آيا کسي پيدا خواهد شد از من عاشق تر

و از من مهربانتر براي تو ؟!؟!

تو را سخاوتمندانه ،با دنيايي حسرت خواهم بخشيد

و او را که از من عاشق تر است،

هزار بار خواهم بوسيد ! . . .

اینطوریا . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:55  توسط Noboady  |